تبليغاتX
شب سیاه
از خانه ی ماهی ها شبها صدای سرفه می آید!
 
۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود.
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، عزت الله قلندری، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد و امیر یعقوبعلی در بند هستند. به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران، ما جمعی از وبلاگ نویس های ایرانی تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس های ایرانی با دانشجویان دربند " تغییر دهیم.

امروز شانزده روز و پانزده شب است که از محمد بی خبرم هر روز و هر شب دارم دنبالش می گردم اما هر چی بیشتر می گردم کمتر پیداش می کنم. یاد شب هیجدم تیر بخیر٬ همه باهم رفته بودیم فشم داشتیم شام می خوردیم که حسین برگشت گفت: آدم می تونه چلو کباب بخوره خب مگه مرض داره که کتک بخوره. واجهای آخر این جمله لای انبوهی از گوشت پنهان شد و شاید الان هم لای انبوهی از کتک پنهانش کرده باشند!
دیروز سر مزار شاملو یاد تمام شبهایی افتادم که برای هم تا نیمه شب شاملو می خواندیم و اصلا خسته نمی شدیم تا وقتی که محمد می گفت برو بخواب صبح زود باید بیدار بشی. تمام رفتارش تمام حرفاش هر لحظه جلوی چشمام میاد اما هر چی بیشتر دنبالش می گردم کمتر پیداش می کنم .
یه شب داشتیم از مصلی(نمایشگاه اسبق کتب) بر می گشتیم خونه که در مورد مسائل سیاسی بحثمون شد٬ جر و بحث به جایی کشید که ما تا خونه سر هم داد و بیداد می کردیم و پیاده راه می اومدیم تا اینکه دیدیم بله از مصلی تا پایین هفت تیر که خونه مون باشه پیاده اومدیم وقتی فهمیدیم کجاییم دوتایی زدیم زیر خنده.
بدترین چیزهایی که من از محمد یادمه مواقعی بود که تو دانشگاه تهدید به قتل و ضرب و شتم و اخراج شده بودند٬ هر بار که می اومد تهران اندازه ی ده سال پیر می شد تا اینکه بالاخره مساله به بهترین شکل حل شد.

یه نگاهی به دور و برم می کنم٬ تمام کسایی که امروز من رو دارن به بی معرفتی و بد مرامی متهم می کنن اوضاع خودشون از همه بدتره٬ مثلا نارفیقی به من گفت تو چی کاره ی محمدی که حرف می زنی! این آدم کسی بود که یه روز می گفت تا آخرین لحظه پشتتم اما از اولین لحظه نامردی رو شروع کرد من ترجیح می دم خطاب به این آدمها فقط یه چیزی بگم:و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما! حالا همه شدن دایه عزیزتر از مادر٬ جالبه تا یه اتفاقی می اوفته همه به فکر خودشون می اوفتن(البته منظورم از همه کسایی هستن که تا امروز هیچ اسمی ازشون جایی نبوده و به بهانه های مختلف توجیح می کنن)

بگذریم به قول یکی از اساتید ادبیاتم:
سخن از درد مگو درد دل ما کم نیست  .  .  .  .  .  گله از داده ی ایزد هم هست٬ هم نیست 

این روزها هیچ چیزی به اندازه ی اخبار و گفته های ضد و نقیض اذیتم نمی کنه! یه روز دادگاه انقلاب می گه به زودی میان بیرون٬ روز بعد میگن وثیقه و دیروز هم که گفتن حالا حالا منتظرشون نباشید باهاشون کار داریم.
امیدوارم به زودی تمام رفقای پلی تکنیک٬ تمام بچه های چپ و سندیکاهای کارگری و رفقای عزیز علامه و ادوار و  . . . بدون قید و شرط آزاد بشن.
امیر عزیز تبریکم را با اندکی تاخیر پذیرا باش.چندی روز پیش تولد امیر یعقوبعلی بود که این روزها هیچ کس ازش خبر نداره بخوانید
عسل اخوان را
 و تولدش بدون حظور امیرمان!
هیچ وقت اولین باری که کتک خوردم رو یادم نمی ره ۱۴ ساله بودم اون موقع تازه با نوای نی ( علی) رفیق شده بودم٬ هر دوتامون تحت فشار بودیم اما اصلا به روی هم نمی آوردیم تا پارسال که فهمیدیم اون موقع چه خبر بوده٬ هنوز هم که هنوزه فقط علی از کارها و برنامه های من خبر داره چون قبلا ثابت کرده با مرامه نه اینکه امروز بگه باهاتم و فردا نارو بزنه!
کاش این روزها اکبری در میانمان بود سالمرگش را پاک می داریم!

 

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی «دوستت می‌دارم.»
دلت را می‌بویند
     روزگار غریبی است، نازنین


و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می‌زنند.
     عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


در این بن‌بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
     فروزان می‌دارند


به اندیشیدن خطر مکن.
     روزگار غریبی است، نازنین


آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
     نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها
مستقر،
با کنده و ساطوری خونالود
     روزگار غریبی است، نازنین!



و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را
بر دهان.
     شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس --
     روزگار غریبی است، نازنین


ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
     خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد




They sniff your mouth,
lest you've said, "I love you,"
they sniff your heart.
     These are strange times, darling...


And they whip Love
on the barricades ...
     We must hide Love in the back room of the house.


They keep the fire burning
in this crooked dead-end of the Cold,
with fuel
     of songs and poems.


Don't endager yourself
by thinking.
     These are strange times, darling ...


Whoever pounds on the door at night
has come to kill the light ...,
     We must hide Light in the back room of the house.



They are the butchers
standing at the crossroads
with clugs and bloody cleavers.
     These are strange times, darling ...


And they excise the smile
from the lips, and the song
from the mouth ...
     We must hide Joy in the back room of the house


The canary roasting
over a fire of lilies and jasmine.
    These are strange times, darling ...


Drunk and victorious,
Satan feasts our mourning ... ,
     We must hide God in the back room of the house

 

این هم یه شعر فوق العاده از بزرگ مرد ادبیات معاصر٬ احمد شاملو

 

پی نوشت اول: خواهان آزادی تمامی زندانیان سیاسی هستیم!
پی نوشت دوم: جمعه در مزار شاملو گرد هم میاییم از تمام فعالین چپ گرا دعوت به حظور می کنیم.
پی نوشت سوم:راستی تولد وبلاگم مبارک! ! !

موفق باشید
شادیتان جاویدان

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 3:49  توسط امير | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سال‌ها مي گذرند. فاصله‌ي سال‌هاي 1341 تا 1349 سال‌هاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچم‌دار انقلاب سفيد مي‌شود. سرمايه‌داري به روستاها سر مي‌زند. طبقه‌ي متوسط سر بر مي‌آورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف مي‌كنند. جبهه‌ي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غرب­زدگي را مي‌نويسد؛ جنبش‌ اسلامي روح الله خميني را مي‌يابد. حسن‌علي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش‌ پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علم‌داري مي‌كند. خليل ملكي و ياران‌اش‌ محاكمه مي شوند. محمد‌رضا‌شاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار مي‌گيرد. تشييع جنازه‌ي غلامرضا تختي، صحنه‌ي اعتراض‌ به رژيم شاهنشاهي مي‌شود. كانون نويسنده‌گان ايران پا مي‌گيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج مي‌گذارد، شاعران نيم­خيز مي‌شوند و غبار جامه مي تكانند؛

نوشته های پیشین
فروردین 1388
دی 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
سوداي سيمرغ(پريسا)
سیمرغ(حسام)
حواری خورشید(هژير)
مسافر(عطيه)
همیشه خالی(زينب)
آرمان سرخ(امير اميرقلي)
ريشه هايم را در اين خاك كاشته ام(سولماز ايكدر)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM