![]() |
![]() |
|
| از خانه ی ماهی ها شبها صدای سرفه می آید! |
|
بی سلام و بی مقدمه!
امروز از ظهر دارم تو اینترنت می گردم ببینم وبلاگی پیدا میشه که صاحبش هنوز یه خورده مرام و معرفت تهش مونده باشه یا نه دیدم نه خیر مثل اینکه این چیزا اینجاها پیدا نمیشه البته از حق نگذریم چند تا وب دیدم که انصافا خوب کار کرده بودند و وقتی می خوندم واقعا خستگیم در می رفت اما یه چیزی آدم رو خیلی عذاب می ده! اینکه آدم با رفقاش وقتی سر مزار پاک جزنی میره همه سعی می کنن به نحوی احترام اونجا حفظ بشه و استوار می ایستند اما امروز خبری از هیچ کدامشان نیست نمی دانم شاید این روزها دنبال این چیزها گشتن اشتباه باشد در هر صورت تو این شرایط که از یه طرف در گیریهای تاریخی مازندران و حاکمیت این بار به نوعی دیگر نمود پیدا کرده به اوج خودش داره میرسه از طرفی در گیری های بچه های غرب باهم و با حاکمیت سر به فلک کشیده و نمی گذرم از کسانی که شهر آرزوها را خاموش کردند و همانند اولین روز قسم یاد می کنم که تا پایان می ایستم نه در کنارشان که در مقابلشان! بگذریم اینجا محل این حرفها نیست در هر صورت کسی اگر تاریخ بدونه می فهمه که امروز 30 فروردین و سالروز مرگ بیژن جزنی است.سعی می کنم یک خلاصه زندگی نامه ای از بیژن بدم که مختصر و مفید باشه که البته خلاصه کردن زندگی نامه جزنی الحق و الانصاف کار سختی هست چرا که سرتاسر زندگی این مبارز بزرگ افتخار است و تاریخ سازی که گذشتن از آن سخت است بسیار سخت! بيژن جزني در سال ١٣١٦ در تهران متولد شد.پدرش حسين افسر ژاندارمري بود و مادرش خانه دار. دوران خرد سالی اش را در دهه های عجیب 20 و 30 گذشت بیژن به دموکرات آذربایجان پیوسته بود و پس از سرکوب آن به شوروی پیوست و پناهنده شد و در این شرایط خانواده جزنی به خانه پدر بزرگ مادریش رفتند و مدتی در آنجا زندگی کردند که این نقل مکان در زندگی بیژن نقش بسیار بسزایی داشت چرا بیژن با ضمینه و استعداد فکریش در این خانه با افراد خواصی در ارتباط بود که آنها در حزب توده از بزرگان و فعالین بودند و در نوع بینش و تفکر جزنی تاثیری فراوان گذاشتند و بیزن با ابتکاری که داشت برای توده یک باشگاه در مفت آباد تاسیس کرد که به استقبال گشوده شد و بزرگانی حمایتش کردند. جزنی موسسه عکس و فیلم را دایر کرد و بعد از چند وقت با اینکه درآمد کافی و مناسب داشت در آزمون ششم ادبی شرکت کرد و دیپلم گرفت و سال بعد در رشته فلسفه دانشگاه تهران ثبت نام کرد و ورودش به دانشگاه دری نو برای مبارزاتش بود که تاثیر فوق العاه بر روحیات و عقاید بیژن گذاشت. در این شرایط بیژن با کوله باری تجربه از دموکرات و توده وارد دانشگاه می شود و حرکات دانشجویی را هدفمند و سازماندهی می کند و در چند تضاهرات و تجمع دانشجویی نقش بسزایی داشت که البته بعضی از آنها منجر به مشکلات شدید و عظیمی برای بیژن شد. مثلا انتشار قویترین نشریه دانشجویی با نام پیام دانشجو که منجر به دستگیری وی شد. اما پس از آزادی به پیشنهاد بیژن گروه با رزم آوران همکاری کردند که به دلیل گذشته افراد در گروه جدید خط مشی آنها مارکسیسم اعلام شد این گروه تحت تاثیر حرکات کوبا، امریکای لاتین، ویتنام و. . . و مطالعه و بررسی عملکرد چریکهایی چون چه گوارا، دبره و . . . بندهای مبارزه مسالمت آمیز را پاره کردند و وارد فاز مبارزه مسلحانه شدند اما دیری نگذشت که با لو رفتن گروه یکی از اعضای ساواک تنوانست جزنی و سورکی را در خیابان دستگیر کند که مقاومت دلیرانه و مردانه این دو تن زیر شکنجه های وحشیانه ی ساواک که عکسهایش را نبینید بهتر است باعث شد تا دیگر اعضا خود را مخفی کنند اما با دستگیری شهرزادی یکی از اعضای گروه بیشتر اعضا دستگیر شدند و تیر آخر هم عباس شهریاری بود که دیگر اعضا دستگیر و شکنجه شدند. بیژن جزنی در دادگاه ناعادلانه و عجیب خود که همه از درجه داران ارتش بودند به حبس عبد محکوم و در تجدید نظر به 15 سال حبس کاهش یافت اما آنچه در مورد این مرد بزرگ جالب است آن است که بیژن وقتی در زندان بود گروه پویان-احمدزاده با ارتباطی که با اعضای بیرون از زندان داشتند توانستند سازمان چریکهای فدایی خلق را راه اندازی کنند اما با اینکه در تمامی این مراحل بیژن در زندان بود مقالات جزوات و نوشته های خودش را از طریق میهن به سازمان می رساند و از رهبران فکری و ایدئولوژیک بزرگ سازمان به شمار می رفت و آنچه بسیار در زندگی بیژن خودنمایی می کند بحثهای جالب او با احمدزاده است که بیژن از مائویسم رو به چپ مدرن می آورد و این باب را مدیون بزرگی چون او هستیم. از طرفی در 19 بهمن ماه 1349، 13 تن از اعضای چریکهای فدایی خلق با حمله به پاسگاه سیاهکل رسما وارد فاز حملات چریکی و مسلحانه شدند تا اینکه بعد از اعدام عباس شهریاری مردی که شکنجه گر مبارزان و اعدام کننده ی آنان بود در سال ١٣٥٤ .بيژن جزني به همراه ضيا ضريفي و کلانتري و چوپان زاده به همراه ٤تن از ديگر مبارزان در بالاي تپه هاي اوين به دست دژخيمان شاه تيرباران شدند که البته رژيم به دروغ اعلام کرد که آنها در حين فرار کشته شدند. خب این یه مختصر نامه ای از جزنی و باز هم از همه دوستانم تشکر می کنم که چنین روزی رو فراموش کردند و دقیقا در سالروز جزنی به این نتیجه رسیدند که وبهایشان را آپ نکنند. اگر که بیهوده زیباست شب برای چه زیباست شب؟ برای که زیباست؟ شب و رود بی انحنای ستارگان که سرد می گذرد و سوگواران دراز گیسو بر دو جانب رود یادآورد کدام خاطره را با قصیده ی نفس گیر غوکان تعضیتی می کنند به هنگامی که هر سپیده به صدای هم آواز دوازده گلوله سوراخ می شود اگر که بیهوده زیباست شب برای چه زیباست شب؟ برای که زیباست؟ احمد شاملو پی نوشت اول: شنبه تجمع ساعت 10:00 صبح روبروی ساختمان میراث فرهنگی که حظورتان منجر به شادی است. پی نوشت دوم: اینجا یک سری تغییراتی می کنه که متوجه میشید و از این به بعد به صورت هفته ای آپ نخواهد شد. پی نوشت سوم: روز کارگر فراموشتان نشود، فراموش نشود که این سرپناه آثار دست آنان است. پی نوشت چهارم: من یه شوخی کردم تو این پست گفتم: حتمالا همونطور که متوجه نشدید شعر مال شاملو بود. من اصلا قصد اهانت به کسی رو نداشتم اما احساس کردم به چند نفر برخورد(محمد و سپیده و شاید کسان دیگری که نگفته اند) که ازشون معذرت می خوام و اون رو هم درست کردم. پی نوشت پنجم: دوست عزیزم رهگذر چپ! بسیار از نکته سنجی و دقت شما ممنون و متشکرم. و از کامنتی که برایتان گذاشتم عذر می خواهم. رفیق اشتباه تایپی بود که با نکته سنجی شما ویرایش شد. موفق باشی شادیتان جاوید |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:11 توسط امير |
|
|
سلام
می خواستم بی مقدمه جواب خیلی از دوستانی که می گن خب به نظر تو تو این شرایط چی کار باید بکنیم رو بدم اما خوب به چند دلیل این کار رو نمی کنم که چند تاش رو به گوش مبارک(گوش رو استعاره از چشم بگیرید) می رسونم یکی این که تو شرایط فعلی بعضی ها منتظرند من این حرف رو بزنم و به جونم بیوفتن منم که فی الحال اصلا حال و حوصله این بحث ها رو ندارم دومی اینکه بحث در مورد چه باید کرد فعلی خیلی طولانی و در قالب بحث بلاگی نمی گنجه! در هر صورت تصمیم دیگری گرفتم برای این پست که با نظراتون راهنماییم می کنید فعلا داستان زیر منتظر چشمهای زیبا تونه! یکی زیر باران می گریسیت و دیگری گرم حسی گم بود اما هر دو باهم قدم به جاده نهاده بودند هوا سرد بود و آنها از سرخی شراب ناب هم گرم و مست بودند و مستانه قدم بر می داشتند. هر کدام گرم حس و حال خودشان بودند اما فکر می کردند که این برای اوست من برای او از خود و خودیم می گذرم و چه اشتباهی! ناگهان پسرک خودش را کنار یارش دید که که در غبار جاده همپای یارش گام بر می دارد زیر نور چراغهای بی محل خیابان ها که هر وقت باید روش باشند خوامشند و هر وقت باید خاموش باشند روشنند! آن شب سیاه هم یکی از آن شهبایی بود که چراغها باید برای همیشه خاموش می ماندند اما این بار هیچ کس نفهمید که چراغهای رابطه خاموشند یا روشن! پسرک هر دوشان را می دید که چه زیبا کنار هم به رقص راه می روند و سر خوش و مستانه در آغوش هم به عشقبازی می رسند هر چه گذشت دورتر شدند و او برای اینکه خودشان را گم نکند از پیشان تند می دوید اما انگار کسی نهیبش می زد که برگرد و راه مرو اما او دوست داشت خودش را کنار همتای بی همتایش ببیند گذشت و گذشت تا اینکه هر دوشان در غبار جاده ها به دو نقطه تبدیل شدند باز هم گذشت و باز هم پسرک به خودش نرسید! آنقدر دور شدند که فقط غبار جاده و برق باران در نور معلوم بود دیگر پسرک نه خودش را دید و نه یارش را. یک لحظه پسرک به خودش آمد و دید یارش خیلی وقت است که رفته و دیگر هم بر نمی گردد و او فقط با آرزویش زندگی کرده و در خیالش برای اولین بار خود در کنار او دیده بود! این هم یه شعر در مورد همین داستان هر دو می رفتیم باران می آمد و ما گرم هم بودیم آنقدر دور شدیم که گویی دو نقطه دور و دور و دورتر رفتیم باهم زمان گذشت و گذشت زمین دوید و دوید و ما همچنان راه می رفتیم . گرم هم بودیم هرچه گذشت کوچکتر شدیم ناگهان در غبارهای باران هر دو گم شدیم او سالها پیش رفته بود و چه افسوس که من خود را در آغوشش زیر مهتاب خندان می دیدم! داستان و شعر این پست مال خودم هستش خوشحال میشم اگر مثل همیشه یاریم کنید و با نقد و گفته هاتون کمکم کنید! برای همه تون آرزوی خوشی و شادمانی دارم موفق باشید شادیتان جاوید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 22:59 توسط امير |
|
|
بسم رب المجاهد انالحياة عقيده و جهاد. سخنم را با گفتهاي از مولاحسين شهيد بزرگ خلقهاي خاورميانه آغاز ميكنم. من كه يك ماركسيست-لنينيست هستم براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم. من در اين دادگاه براي جانم چانه نميزنم و حتي براي عمرم؛ من قطرهاي ناچيز از عظمت خلقهاي مبارز ايران هستم خلقي كه مزدكها و مازيارها و بابكها، يعقوب ليثها، ستارها و حيدر اوغليها، پسيانها و ميرزا كوچكها، ارانيها، روزبهها و وارطانها داشته است. آري من براي جانم چانه نميزنم چرا كه فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز كردم اسلام حقيقي در ايران همواره دين خود را به جنبشهاي رهاييبخش ايران پرداخته است. سيد عبدالله بهبهاني، شيخ محمد خيابانيها نمودار صادق اين جنبشها هستند و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را به جنبشهاي آزاديبخش ملي ايران ادا ميكند، هنگاميكه ماركس ميگويد: در يك جامعه طبقاتي ثروت در سويي انباشته ميشود و فقر و گرسنگي و فلاكت در سويي ديگر در حالي كه مولد ثروت طبقه محروم است؛ و مولا علي ميگويد: قصري برپا نميشود مگر آنكه هزاران نفر فقير گردند، نزديكيهاي بسياري وجود دارد؛ چنين است كه ميتوان در اين تاريخ از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيز از سلمان پارسيها و اباذر غفاريها. زندگي مولاحسين نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بر كف براي خلقهاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاكمه ميشويم. او در اقليت بود و يزيد، بارگاه، قشون، حكومت و قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد هر چند يزيد گوشهاي از تاريخ را اشغال كرد ولي آنچه كه در تداوم تاريخ تكرار شد راه مولا حسين و پايداري او بود، نه حكومت يزيد. آنچه را خلقها تكرار كردند و ميكنند راه مولا حسين است. بدينگونه است كه در يك جامعه ماركسيستي اسلام حقيقي بعنوان يك روبنا قابل توجيه است و ما نيز چنين اسلامي را اسلام حسيني و اسلام علي تاييد ميكنيم. اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارك نيست خود من نمونه صادق اينگونه متهم سياسي در ايران هستم، در فروردين ماه چنان كه در كيفرخواست آمده به اتهام تشكيل يك گروه كمونيستي كه حتي يك كتاب نخوانده است دستگير ميشوم. تحت شكنجه قرار ميگيرم (يكي از عمال ساواك فرياد ميزند: دروغه) و خون ادرار ميكنم بعد مرا به زندان ديگري منتقل ميكنند آنگاه هفتماه بعد دوباره تحت بازجويي قرار ميگيرم كه توطئه كردهام. دو سال پيش حرف زدم و اينك به عنوان توطئهگر در اين دادگاه محاكمه ميشوم. اتهام سياسي در ايران اين است كه زندانهاي ايران پر است از جوانان و نوجواناني كه به اتهام انديشيدن و فكر كردن و كتاب خواندن توقيف و شكنجه و زنداني ميشوند. آقاي رئيس دادگاه همين دادگاههاي شما آنها را محكوم به زندان ميكند. آنان وقتي كه به زندان ميروند و برميگردند ديگر كتاب را كنار ميگذارند مسلسل به دست ميگيرند. بايد به دنبال علل اساسي گشت معلولها فقط ما را وادار به گلايه ميكند چنين است كه آنچه ما در اطراف خود ميبينيم فقط گلايه است. در ايران آنان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه ميكنند چنانكه گفتم من از خلق جدا نيستم و نمونه صادق آن هستم اين نوع برخورد با يك جوان كسي كه انديشه ميكند يادآور انگيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است. يك سازمان عريض بوروكراسي تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است كه به نام اداره نگارش خوانده ميشود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده ميشود درحاليكه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست و بدينگونه است كه فرهنگ موميايي شده كه خاسته از روابط توليدي بورژوازي كمپرادور در ايران است در جامعه مستقر گرديده است و كتاب و انديشه مترقي و پويا را سانسور شديد خود خفه ميكند ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت ميگيرد با تمام اين خفقان ميتوان جلوي اين انديشه را گرفت؟ آيا در تاريخ شما چنين نموداري داريد؟ خلق قهرمان ويتنام نمودار صادق آن است. پيكار ميكند و ميجنگد پوزه تمدن آمريكا را بر زمين ميمالد. در ايران ما با ترور افكار و عقايد روبرو هستيم، در ايران حتي به زبانهاي بالنده خلقهاي ما مثل خلقهاي بلوچ، ترك و كرد اجازه انتشار به زبان اصل نميدهند، چرا كه واضح است آنچه كه بايد به خلقهاي ايران تحميل گردد همانا فرهنگ سوغاتي امپرياليسم ، آمريكا كه در دستگاه حاكمه ايران بستهبندي ميشود ميباشد.توطئههاي امپرياليسم هر روز به گونهاي ظاهر ميشود اگر شما در زماني كه نيروهاي آزاديبخش الجزاير مبارزه ميكردند آن زمان را در نظر بگيريد، خلق الجزاير با دشمن خود رودررو بود يعني سرباز،افسر و گشتيهاي فرانسوي را ميديد و ميدانست دشمن اينست ولي در كشورهايي نظير ايران دشمن مرئي نيست. بلكه فيالمثل در لباس احمد آقاي آژدان دشمن را فرو ميكنند كه خلق نداند دشمنش كيست در اينجا آقاي دادستان اشارهاي به رفرم اصلاحات ارضي كردند و دهقانها و خانها كه ما ميخواهيم بياييم و بجاي دهقانها بار ديگر خانها را بگذاريم اين يك اصل بديهي و بسيار ساده تكامل اجتماعي است كه هيچ نظامي قابل برگشت نيست يعني هنگاميكه برده داري تمام ميشود ، هنگاميكه فئوداليسم به سر ميرسد،نظام بورژوازي درميرسد، اصلاحات ارضي در ايران تنها كاري كه كرده راهگشايي براي مصرفي كردن جامعه و آبكردن اضافه توليد بنجل امپرياليسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است شركتهاي زراعتي و شركتهاي تعاوني. امپرياليسم در جوامعي مثل ايران براي اينكه جلودار انقلابات تودهاي بشود ناگزير است كه به رفرمهائي دست بزند. آقاي رئيس دادگاه كدام شرافتمند است كه در گوشه و كنار تهران مثل نظامآباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل ميدان شوش، مثل دروازهغار برود و با كساني كه زير سر دارند، صحبت كند و بپرسد شما از كجا آمدهايد؟ چه ميكنيد؟ ميگويند ما فرار كردهايم. از چه؟ از قرضي كه داشتهايم. و نميتوانستيم بپردازيم. اصلاحات ارضي درست است كه قشر خردهمالك را به وجود آورد ولي در سير حركت طبقات اين ماندني نيست، خردهمالكي كه با ماموران دولتي ميسازد، نزديكتر است، ثروتمندتر است، آرامآرام مالكهاي ديگر را ميخورد، در نتيجه ما نميتوانيم بگوييم كه فئوداليسم در ايران از بين رفته. درست است شيوه توليدي دگرگون شده مقداري ولي از بين نرفته مگر همان فئودالها نيستند كه الان دارند بر ما حكومت ميكنند همان فئودالهاي سابق هستند كه حالا براي امپرياليسم دلالي ميكنند، بورژوا كمپرادور شركتهاي سهامي زراعي و شركتهاي تعاوني كه بيشتر به خاطر مكانيزه كرده ايران به كار گرفته شده تا كدخداها. رئيس دادگاه: از شما خواهش ميكنم از خودتان دفاع كنيد گلسرخي: من دارم از خلقم دفاع ميكنم. رئيس: شما به عنوان آخرين دفاع از خودتون دفاع بكنيد و چيزي هم از من نپرسيد. به عنوان آخرين دفاع اخطار شد كه مطالبي آنچه كه به نفع خودتان ميدانيد در مورد اتهام بفرماييد. گلسرخي: من به نفع خودم هيچي ندارم بگويم، من فقط به نفع خلقم حرف ميزنم. اگر اين آزادي وجود ندارد كه من حرف بزنم ميتونم بنشينم. رئيس: همانقدر آزادي داريد كه از خودتان به عنوان آخرين دفاع، دفاع كنيد خسرو گلسرخي: (با خشم و غرور) من مينشينم، مينشينم، من صحبت نميكنم،.... رئيس: بفرماييد گلسرخي با غرور و خروشندگي كه در چهرهاش آشكار است ميرود و مينشي سلام هیچ سخنی و نوشته ای را مقدم بر این متن ندانستم وقتی دادگاهی رفیق گلسرخی را از شبکه سوم دیدم مثل همیشه چشمهایم هوای باران گرفت، برقی به سرم زد و رعدی به تنم اما وقتی تمام شد باز هم نفرتم از اینان بیشتر گشت، دریوزگانی که حتی آخرین دادگاه گلسرخی را به صحنه ای برای منفعت خویش تبدیل کردند، کسانی که اندیشه را از لبه ی پرتگاه اوین هدایت می کنند و وای به روزگار خلقی که پایش کج شود آری خلقی همانند حنیف نژاد، وافقی، لبافی نژاد، سلطان پور، گلسرخی، دانشیان و خیلی های دیگر مثل بندری، عزیزی ،فروهر، پوینده، محمدی و . . . که اگر بنا به نام بردن باشد مثنوی از هفتاد من کاغذ هم بیشتر می شود. امروز داشتم پرونده های منتشر شده ی سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک) را برای چندمین بار می خواندم داستانی دیدم که هر بار خواندمش گریه ام گرفت. پسری 17 ساله از اعضای چریکهای فدایی خلق که اسناد سازمان به او سپرده شده بود و او اسناد را در جایی نگه داری می کرد وقتی دستگیر شد و پیش طهرانی بردندش پس از باز جویی و فشارهای فیزیکی و روحی لب باز نکرد تا جایی که طهرانی دفتر را ترک کرد اما وقتی طهرانی بازگشت پسرک با قاشق شکم خود را پاره کرده بود و روده اش را بیرون کشیده بود تا نتواند چیزی بگوید آری پسرک خود را شهید کرده بود رفیق جان خون من و تو از آن پسرک 17 ساله رنگین تر است!؟! ترسمان را با کلماتی چون مبارزه مسالمت آمیز، مبارزه وقت، مخالفت مدنی و . . . کتمان نکنیم.برادر جان امروز به قول عزیزمان لب گزیدن مرگ تدریجی ست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 20:38 توسط امير |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سالها مي گذرند. فاصلهي سالهاي 1341 تا 1349 سالهاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچمدار انقلاب سفيد ميشود. سرمايهداري به روستاها سر ميزند. طبقهي متوسط سر بر ميآورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف ميكنند. جبههي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غربزدگي را مينويسد؛ جنبش اسلامي روح الله خميني را مييابد. حسنعلي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداري ميكند. خليل ملكي و ياراناش محاكمه مي شوند. محمدرضاشاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار ميگيرد. تشييع جنازهي غلامرضا تختي، صحنهي اعتراض به رژيم شاهنشاهي ميشود. كانون نويسندهگان ايران پا ميگيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج ميگذارد، شاعران نيمخيز ميشوند و غبار جامه مي تكانند؛
|
| پیوندها |
|
سوداي سيمرغ(پريسا) سیمرغ(حسام) حواری خورشید(هژير) مسافر(عطيه) همیشه خالی(زينب) آرمان سرخ(امير اميرقلي) ريشه هايم را در اين خاك كاشته ام(سولماز ايكدر) |
|
RSS
|