تبليغاتX
شب سیاه
از خانه ی ماهی ها شبها صدای سرفه می آید!


عابد
جان، تا آخرین لحظه کنارت ایستاده ایم، حتی در زندان.
عابد برای ماست، به زندان نمی دهیمش
عابد جان، تا جایی که ما هستیم، تو تنها نیستی.                                   
عابد برای ماست، به زندان نمی دهیمش
عابد جان، هر لحظه دلت گرفت بدان دلمان برای تو و آرمانت می تپد.
عابد برای ماست، به زندان نمی دهیمش
عابد جان برای خلقت ایستاده ای ابدی باش، تا به قول پیرمان شاملو: سفر بی انجام ستارگان بر تو گذر کند.
عابد برای ماست، به زندان نمی دهیمش
عابد جان سرتو بذار رو ناز بالش تا که به قول خاهرم(فروغ فرخزاد) به هم بیاد چشت!
عابد برای ماست، به زندان نمی دهیمش
چشم هایت
                                    چشم هایت
                                                                         چشم هایت

چه در زندان باشی
چه در هر کجای دیگر                                                         
به دیدنت نمی آییم
چرا که در کنار دوش به دوش ایستاده ایم!

چشم هایت
                                 چشم هایت
                                                                        چشم هایت
سرشار از خورشیدند . . .





پي نوشت ۱: دادگاه انقلاب رفيق عابد تونچه را به هشت ما حبس تعذيري محكوم كرد لازم به ذكر است از ورود رفيق عابد توانچه و وكيل وي در آخرين دفاعيه به دادگاه خودداري نمودند.
پي نوشت ۲: بخوانيد
سوداي سيمرغ(رفيق پريسا) را با شعري از رفيق عزيزمان عابد توانچه.
پي نوشت ۳: براي پيگيري وضعيت پرونده ي رفيق عابد توانچه به زندان پاسخ انديشه عابد توانچه نيست مراجعه كنيد
موفق باشيد
شاديتان جاويد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:29  توسط امير | 

دوباره دست بر كاغذ

براي يك شعر كاغذي

مثل يك طرح دستي

 

دوباره دست بر كاغذ

براي دنيايي مجازي

براي يك كلام نو

شايد براي يك صداي نو

شايد براي يك نواي نو

كسي چه مي داند

شايد هم براي يك انقلاب نو!

 

دوباره دست بر كاغذ

اصلا چرا دست بر كاغذ و قلم زنيم

چرا كسي دست به . . . . .  نمي زند

حتي حالت نقطه هايش هم آشناست

حتی صدای نقطه هایش هم آشناست

اين تكرار پشت هم براي همه آشناست.

 

پی نوشت یک: از تمام رفقا بابت غیبت طولانیم عذر خواهی می کنم.

پی نوشت دو: برای دو رفیق عزیز-احمد و بهروز- آرزوی خوشی می کنیم و امیدواریم در هر کجا که هستند دست از آرمانها و مبارزاتشان نکشند

موفق باشید

شادیتان جاوید

امیر مهرزاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:19  توسط امير | 

                                                    از خاوران تا انقلاب

بعد از گذشت تقریبا بیست سال از فاجعه ی شهریور 1367 وزارت اطلاعات به فکر افتاد باز به شکل دیگری جنبش چپ را در نطفه خفه کند اما ما فرزندان کشته های دهه ی شصت و اوایل دهه ی پنجاه ثابت کردیم که همه بر آرمانهای سرخ تا آخرین لحظه ایستاده ایم.
پروژه ی عظیم کشتارهای دسته جمعی فعالان چپ توسط وزارت اطلاعات پس از بیست سال با شکست وحشتناکی روبرو شد چرا که حضرات وزارتی فکر می کردند خون پاک آنان بر زمین جاری می شود و اجسادشان در گور می پوسد اما به بن بست بر خورد کردند و متوجه شدند که خون آنها نه تنها بر زمین ریخته نشده بلکه هنوز در رگها جریان دارد و نکته ی جالب آن است که بر خورد به این بن بست در زمان وزارت محسنی اژه ای است کسی که در کشتار دهه ی شصت از فعالان بود و از هیچ حرکت تروریستی قصور نکرد امروز متوجه اشتباه بیست ساله ی خود شد بعد از بیست سال خوشحالی که به قول خودشان گروهک های منافقین و مارکسسیستی را منحدم کردند امروز دیدند راه آنان هنوز ادامه دارد و این جنبش تا انقلاب پاینده خواهد ماند، البته منظورم همان میدان انقلاب است،برای رسیدن از دهه ی پنجاه(کشتار اعضای سازمان چریک های فدایی خلق)  و تپه های اوین به دهه ی هشتاد و خیابان انقلاب هزاران نفر به رگبار بسته شده اند و بر دار آویخته شده اند و حالا که در انتهای خیابان انقلاب هستیم برای رساندن این بار ثقیل به مقصد از هیچ تلاشی شانه خالی نمی کنیم و هشیاریم تا دوباره از مسیر خارج نشویم.
16 سال از تپه های اوین تا خاوران(67-51)، 11 سال از خاوران تا کوی دانشگاه(78-67) و حالاهشت سال از کوی تا دانشگاه تهران٬ به میدان انقلاب نزدیکیم اما تا آزادی راه بسیار طویل است!

 

پی نوشت یک: آزادی تمام رفقایم را به خانواده هایشان و دیگر رفقایشان تبریک می گویم و چشم انتظار پایان مقاومت رفقا در سرما و فشارهای اوین هستم تا آزادیشان جز انتظار و گریستن کاری نمی توان کرد.
پی نوشت دو: در برابر تمام پیگیریها و دلواپسیهای رفقای عزیزم  فقط عرق شرم از پیشانیم پاک می کنم و از همه ممنونم.
پی نوشت سه: من امیر حسن مهرزاد هستم نه امیر حسین و قرار وثیقه ی من هشتاد میلیون تومان است نه اعداد دیگری که در سایتهای مختلف اعلام شده.
پی نوشت چهار: هوا بس ناجوان مردانه سرد است!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:21  توسط امير | 

یک، دو، سه عزت مرد، یک، دو، سه احمد بازداشت شد، یک، دو، سه امیر مرد، یک، دو، سه، اکبر هم مرد اما نه اینان از مردگان نیستند اینان از کشته شدگانند اینان کشتگان به دستهای پلیدند اینان دل به دریا افکنانند اینان نگهبانانند از آرمانهای سرخ و عهدهای راستین چه بسیار کسانی هستند که ما حتی نامشان را هم نمی دانیم.
یکی از تنها یادگاران داستان وحشتناک کوی دانشگاه سال 78 پسرک 22 ساله ای بود که 8 سال از سن اش گذشت اما جز عقب افتادگی از زندگی که حق همه آدمهاست چیز دیگری برایش ارمغان نداشت.
شنیدن داستان از قبل طراحی شده قتل اکبر عزیز از زبان احمد واقعا دردناک است و کارهایی که ما می کنیم واقعا کودکانه است! داستان به ظاهر خاموش کردن ستاره ای که همیشه روشن است ستاره ی عزیزی که پدر و مادرش نامش را اکبر گذاشتند، وقتی احمد تعریف می کرد که آن شب چه صداهایی از سلول اکبر میامد یا وقتی داستان سنگسارهای مخفیانه در حیاط اوین را تعریف می کرد یا فشارها و شکنجه هایی که به خودش وارد شده بود را می گفت احساس می کردم تمام رگهای بدنم به دور استخوانهایم گره خورده و ذره ذره پودر می شوم. چه کسی می فهمد شب آخر چه بر سر اکبر آمد در آن شب نحس در آخرین ماه تابستان، چه کسی می فهمد در آن شب سرد زمستانی چگونه خون امیر عزیزی به برفهای کردستان نقش داد و چه بسیارند کسانی که حتی نامشان را هم نمی دانیم.
این قطار دریوزگان ایران تا کی قرار است با خون رفقایمان حرکت کند از ضحاک بد می گویند و خود از ضحاک ضحاکترند!

کاش آزادی سرودی می خواند! شکست سختی از استواریت خوردند پس اینبار منتظریم تا لب به سخن بگشایی
احمد جان رفقایت راضی به سکوتت نیستند لب بگشا و دوباره از آزادی بگو.
احمد جان اینان نقشه به کشتنت کشیده بودند اما

 

 

                          خانه

        كلمات تباه هَم كرده اند

                   

                       روياها تباه هَم كرده اند

 

             بادهاي مسموم ، بهارْ نارنج ها را مي پراكند

 

                          ايماژهاي ناروا

 

                      به روانم مي چسبد

 

                 پناه مي برم به گورستان

 

                و از خواب هاي دي سوگوارم

 

                      از هجوم ارواحِ زنگي

 

                                            خانه سياه ست

 

          و طوفاني از سنگ هاي آسماني

 

                            بر جسم و جانم

 

                                                   مي كوبد

 

عزت الله ابراهیم نژاد

ارديبهشت 78

 


 

پی نوشت1:از هژیر و علی عزیز ساده مگذرید که جواب خوب و به جایی به سر مقاله محمد قوچانی در شهروند دادند.
پی نوشت 2:از تاخیر طولانی ام شرمنده ام هر چند که نرگس جان در این مدت انصافا عالی بود من رو که خیلی شرمنده کرد و واقعا ازش متشکرم.
پی نوشت 3:از تمام دوستانی که ادعای ادبیات دارند متشکرم که در سال مرگ عمران صلاحی با حضور گرم خود سالن خانه هنرمندان رو خالی گذاشتند هر چند استقبال از مراسم خوب بود اما جای خیلی ها هم خالی بود.

موفق باشید
شادیتان جاوید باد

دوستدارتان: امیر

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:34  توسط امير | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال‌ها مي گذرند. فاصله‌ي سال‌هاي 1341 تا 1349 سال‌هاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچم‌دار انقلاب سفيد مي‌شود. سرمايه‌داري به روستاها سر مي‌زند. طبقه‌ي متوسط سر بر مي‌آورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف مي‌كنند. جبهه‌ي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غرب­زدگي را مي‌نويسد؛ جنبش‌ اسلامي روح الله خميني را مي‌يابد. حسن‌علي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش‌ پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علم‌داري مي‌كند. خليل ملكي و ياران‌اش‌ محاكمه مي شوند. محمد‌رضا‌شاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار مي‌گيرد. تشييع جنازه‌ي غلامرضا تختي، صحنه‌ي اعتراض‌ به رژيم شاهنشاهي مي‌شود. كانون نويسنده‌گان ايران پا مي‌گيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج مي‌گذارد، شاعران نيم­خيز مي‌شوند و غبار جامه مي تكانند؛

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
سوداي سيمرغ(پريسا)
سیمرغ(حسام)
حواری خورشید(هژير)
مسافر(عطيه)
همیشه خالی(زينب)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان